Click
بعض فرو خورده
احمد کامران


 هشتم مردادماه ۱۳۸۸

چهل روز از خشونت‌های کور می‌گذرد. خشونتی که مجوز آن صادر و مسئولیت آنرا به دگران سپردند و اجرایش را... دریغا که حافظان جان و مال مان به انجام رساندند.

پندار آنکه روزی قبیله‌ای از ما بر ما بتازد چنان بعید بود و باورش چنان سخت که نجیب مردمان‌مان این قوم را غیرایرانی می‌پندارند.

شهید فرزندانی را در خفا به آغوش خاک سپردیم که بهاران گذشته عمرشان، از شمار بهاران آزادی این بوم کمتر بود. جانانی را از دست دادیم که فرزندان جنگ‌مان بودند، آموخته دوران صبر و شکیبائی ملتی که در تمام این سال‌ها با حداقل‌هاشان پروردیم تا آرزوهای بلندشان صحنه‌ساز رفعت و سرافرازی‌هایی باشد که مباهات آن را در گوش عالمیان می‌کنیم.

وا اسفا که به قول مادری دل سوخته بنالد «فرزندم به جز نواری سبز مگر چه داشت؟» و «به جز رأی‌اش مگر چه می‌خواست؟»

چنان دلتنگ یادآوری این جمله می‌شوم که پی‌درپی ضرب‌آهنگ این شعر در مغزم می کوبد «من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است.» بر ما چه گذشت؟ به کجا می‌رویم؟

صفوف به هم فشرده و هول‌انگیز مردان سیاهپوش و سپربه‌دست را در کابوس‌هایم می‌بینم. به خود می‌گویم بیست و چهار سال ندارند. بیست و چهار سال پیش که این کوبندگان مردمانم در گهواره هم نبودند، در دشت، دشت جنوب و غرب کشورم، در تپه‌ها و پشته‌های این غم دیده میهن با کسانی که اینک فرماندهان این کودکانند که خلق را از خصم نمی‌شناسند هم رزم بودم و دشمن آن سوی مرزها بود. شاید این سرداران عزیز که امروزه سرشانه‌های گسترده‌شان را تمثال‌های مبارکی به نام الله، نقوش اسلیمی و شاخه‌های زیتون... سرتاسر مفروش نموده به یاد دارند سهمیه بیست تیر روزانه را، پل‌های انسانی روی سیم‌های خاردار را، قدمگاه‌های خون‌آلود از بدن هم رزمان در میدان‌های مین را، پتوی اشتراکی با پیکر شهیدان را در پشت خاکریزها، بدن‌هایی که قطعات متلاشی آن را با کیسه به پیکر رفیقانمان پیوند می‌زدیم، حفره‌های خون فشانی بدن برادرانمان که با تکه‌های لباسهای ژنده‌مان مسدود می‌کردیم، رفیقانی را که به دنبال دست قطع شده‌شان می‌گشتند پیکر بی‌جان عزیزانم را که تنها خانواده‌هامان در نزدیک بودند بر دوش کشیدم.

و شاید هم... نه!

چون من و بسیاری هنوز آن ایام را به یاد می‌آورند.

چنان بر سرمان گلوله می‌بارید که شب را به سان روز رخشان می‌کرد و من آنجا بودم، من جنگیدم، من زخم خوردم.در آن روزها محافظ بدن‌هامان در مقابل دشمن وطن چفیه‌مان بود و امروز سرکوبگر کودکان جنگ ندیده زره برتن آن تحت فرمان آن همرزمان، به جان فرزندانم افتاده‌اند.

می‌دانستم در اینجاییم که در دیارمان جوانان امروز و نهال‌های آن روزگار را زندگی در جریان باشد. حال چگونه روی جریان زندگی فرزندانم سد می‌زنید؟!

امروز فرزندانم را به خون می‌نشانید. امروز پیکر بی جان رشید جوانانم را که برای دفاع از ایشان ده‌ها بار داوطلب شدم، تک تک، خرد شده، کبود به من باز می‌گردانید. دریغا که بر مردگان خویش هم نباید بگرئیم. یادبودی در دخمه‌ای دور هم منع قانونی دارد؟

بگذارید برایشان بگریم. بگذارید در واپس دیدارشان حاضر باشم. بگذارید مادران و پدرانی را که در سوگ عزیزانشان نگاهی غمخوار را می‌طلبند یاری دهم، بگذارید پیشانی مبارکشان را ببوسم، بگذارید بر بدن بی‌جانش نماز گزارم و بر دوش خویش بگردانمشان، بگذارید... چراکه بغض فرو خورده‌ام را چنان فریادی است که نجوایش را هم تحمل نکردید.