{رضا كیانیان}، كه در تیزرهای تبلیغاتی ِ یك تكه نان روی «حضور متفاوت» او در این فیلم تاكید زیادی میشود، مدتی پیش مطلبی در روزنامه شرق نوشت و در آن بهشدت به بخشی از مناسبات سینمای ایران حمله كرد. او در جایی از نوشتهاش به این نكته اشاره كرده بود كه سالانه تعداد زیادی از فیلمهای تولید شده در سینمای ایران «اصلاً معلوم نیست كه چرا ساخته میشوند» (نقل به مضمون) چرا كه نه میفروشند، نه در جشنوارههای داخلی و بهویژه خارجی مطرح میشوند و بدتر از همه این كه برخی از آنها اصولاً هیچگاه اكران و دیده هم نمیشوند. این بحث البته بحث مهمی است كه میشود جداگانه به آن پرداخت. اما من اینجا میخواهم این سؤال را، كه «بعضی از فیلمها چرا ساخته میشوند؟» بردارم و آن را در برابر همین فیلمی قرار دهم كه آقای كیانیان در آن «حضوری متفاوت» دارد، یعنی یك تكه نان ساخته {كمال تبریزی}. دو سال قبل، وقتی كه فیلم قبلی ِ تبریزی، مارمولك، به یكی از مهمترین پدیدههای سینماییاجتماعیفرهنگی ِ ایران ِ پس از انقلاب اسلامی بدل شد و ركورد پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران را بهدست آورد، كارگردان در تمام مصاحبههایی كه درباره فیلمش انجام داد مجبور شد به این نكته اشاره كند كه فیلم او نهتنها بههیچوجه قصد ندارد روحانیهای اسلامی را به مسخره بگیرد بلكه در حقیقت فیلمی است در ستایش روحانیت و معنویت. این نقشمایه كمرنگْ البته در آن فیلم قابل شناسایی بود، اما هیچگاه هیچكس یك تحقیق مستقل و معتبر انجام نداد تا به این سؤال پاسخ دهد كه فروش شگفتانگیز مارمولك در آن زمان، كه دست آخر باعث شد تا گروهی كه این فروش را برنمیتابیدند به بهانههای گوناگون از ادامه اكران فیلم جلوگیری كنند، بیشتر مدیون كدام وجه از وجوه مختلف فیلم بود؟ معنویتی كه كمال تبریزی و سازندگان فیلم از طریق تریبونهای رسمی مدعی ارائه آن در فیلم بودند، یا آن دسته از برداشتهای غیررسمیای كه مردم كوچه و خیابان درباره آن حرف میزدند؟ در دو سال گذشته سیاستگزاران سینمای ایران واژهای را ساخته و ترویج كردند كه یافتن معنای واضحی برای آن سخت بهنظر میرسد: «سینمای معناگرا». {صفار هرندی}، نویسنده سابق روزنامه كیهان و وزیر *فرهنگ و ارشاد اسلامی* دولت فعلی، اعلام كرد كه دولت از هنری حمایت خواهد كرد كه «سر در آسمان» داشته باشد. حمایتهای مالی و غیرمالی از «هنر ِ سر در آسمان» تا به اینجا به همان اندازه فضای سینمای ایران را مغشوش كرده كه سیاست «هنر ِ تساهل و تسامح» در روزهای آغازین دولت {محمد خاتمی}. همین روزها {علیرضا داوودنژاد}، در حالی كه جیباش را با آثار بنجلی مثل هشتپا یا هوو پر میكند، دم از «مبارزه با ابتذال» میزند و از معنویت میگوید و یا حتی وقتی برای تماشای یك كمدی خانوادگی مثل زیر درخت هلو به سینما میروید، دستوپازدن سازندگان فیلم برای گنجاندن «مفاهیم عمیق» در یك كمدی بزنبكوب توی ذوقتان میزند. كمال تبریزی البته ریشهها و گرایشهای مذهبی دارد و صدالبته حق دارد گرایشات خود را به هر زبانی كه میخواهد بیان كند، اما وقتی توقع داریم مردم برای تماشای آنچه كه ما بیان میكنیم وقت بگذارند و پول خرج كنند، كمی هم باید به حقوق آنها احترام بگذاریم. حقوق یك مخاطب ِ اثر هنری، علاوه بر شنیدن حرف ما (تازه اگر كه این حرف ربطی به موج «معناگرا»سازی و «چوپانبازی برای برههای خدا» نداشته باشد) كمی هم برخورداری از زیباییشناسی و نصیببردن از حظی و حرفی جدید است (زیباییشناسی هم این نیست كه دوربینمان را برداریم و برویم وسط دشتی و جنگلی و قابهای دوربینمان را با اندازه درختها تنظیم كنیم). مذهب و معجزه و فیلم مذهبی را ما ایرانیهای مدل بعد از ۱۳۵۷ كشف نكردهایم. در ۱۳۰۷ كه بیننده ایرانی هنوز دختر لر را هم تماشا نكرده بود، {كارل تئودور درایر} در دانمارك مصائب ژاندارك را ساخت، كه تماشای آن هنوز هم تكاندهنده است و هنوز كه هنوز است، تاریخ هنرهای تصویری از این فیلم تأثیر میگیرد (شهر گناه ِ {رابرت رودریگز} را دیدهاید؟). همین آقای درایر ِ كاتولیك ِ متعصب، در دههی ۱۳۳۰ خورشیدی، كه سینمای ما آبگوشت و عرق ِ پنجسیری و كاباره را هم میزد، اردت (كلام) را ساخت كه شاهكاری است درباره جوانی مؤمن به {مسیح} و نامتعارف، كه در پایان فیلم معجزه میكند و همسر زیباروی و مرده برادرش را زنده میكند. این خط را میشود دنبال كرد و نامهای بسیار ِ دیگری را بر آن افزود. حالا ما سالهای سال بعد، با دیدن وامهایی كه برای معناگرایی پرداخت میكنند، یاد ساختن فیلمهایی از جنس یك تكه نان افتادهایم و كاری هم نداریم كه چنین فیلمی چه چیزی نه به جهان هنر، كه به خودمان و بینندهمان، اضافه میكند یا باید بكند؟ تمام ِ یك تكه نان داستان سربازی است بیسواد، كه حتی معلوم نیست از كجا آمده (نشانههایی كه از محل تولدش میدهد یادآور یك سیارك چندمتری در هپروت است و معلوم نیست كه چطور توانستهاند او را برای خدمت سربازی احضار كنند) و از پس پیشپاافتادهترین امور اجتماعی برنمیآید (آنهم نه در جامعهای در حد تهران، كه یك روستای دورافتاده كه برای خودش جای پرتی است، با آدمهای رویهمرفته سادهدل)، كه ساعتها به در و دیوار زل میزند و لبخند از روی صورتش محو نمیشود و آدمهای دیگر دستبهسرش میكنند و در مقابل همه اینها یك برگ برنده دارد كه ما باید آن را راز رستگاری او بدانیم و عبرت بگیریم: یك دل پاك، آنقدر پاك كه یك نوزاد در روز دوم تولدش هم بعید است آن را داشته باشد. اوج كنش ِ فاعلانهای كه از این جوانك، بهغیر از گیجبازیهایش، میبینیمْ جایی است كه مرد خستهای را با كفشی پاره میبیند و وقتی او به خواب میرود، پوتین سربازیاش را برای آن مرد میگذارد و میرود. و معجزه و اوج فیلم چیست؟ او در داخل یك امامزاده «آقا»یی را میبیند و آقا *سوره مریم* از قرآن را برای او میخواند و جوانك آن را از حفظ میشود. كتابهای آسمانی و آیات داخل آنها در میان مردم عادی ِ همهجای جهان از احترام برخوردارند. اما حفظشدن یك سوره آسمانی به چه كار ِ آدمی با حال و روزی كه گفته شد و به چه كار آدمهای دور و برش میآید؟ اوج ارجاع چنین داستانی، ارجاع به داستان پیامبر اسلام است و بیسوادی او و وحی قرآن به او؛ اما آنچه كه نام {محمد} را در تاریخ ماندگار میكند، نقش او بهعنوان یك مصلح ِ تأثیرگذار اجتماعی است، نه بهعنوان آدم سادهدلی كه كتابی از آسمان به او وحی شود و تمام. شخصیت آسمانی ِ فیلم آقای تبریزی به یك كرور آدم نیاز دارد كه دماغش را برایش بالا بكشند. برای چنین آدمی چه فرقی میكند كه نه یك سوره، كه تمام قرآن را در ثانیهای از حفظ شود؟ در جامعهای كه در هزاران تب پیچیده میسوزدْ فیلمهایی از جنس یك تكه نان به چه كار میآیند (امیدوارم این حرف واژه نامفهوم دیگری مثل «هنر متعهد» را به ذهن نیاورد)؟ در جهان خود فیلم، این معجزهای كه برای پسرك رخ میدهد، به گوش چه كسی میرسد و چه كسی را تكانی میدهد؟ آیا این پسرك میتواند كاری كند كه آن مردی كه یك مغازه «قصابیقهوهخانهكافینت» (!) دارد و در ضمن با موتورش مسافركشی هم میكند و «آدم بده» فیلم است تكانی بخورد و در رفتارش تجدید نظر كند؟ تنها كسی كه در فیلم پی به این معجزه میبرد، پیرمرد بداخلاق و بدقلقی است كه كفناش را زیر بغلش گذاشته و دنبال معجزهگر میگردد كه روی كفناش را امضا كند تا در «شب اول قبر» بتواند جواب *نكیر* و *منكر* را درست بدهد و وقتی پی میبرد جوانك بی آنكه او بداند همین كار را كرده، منقلب میشود؛ كه این هم دری است خطرناك به وادی خرافات كه بهتر است فعلاً از كنارش بگذریم. واقعیت این است كه رابطه فیلمهایی موسمی از جنس یك تكه نان با «معنویت» (اگر بشود این واژه را تعریفی كرد)، همان رابطه آدمهای خرافاتی ِ جمعشده در پشت امامزاده است با خود موضوع ِ معنوی. آدمهایی كه هر كدام خواستهای دارند و آنجا جمع شدهاند و «باقلا پخته» و «دل و جگر» میخورند تا نوبتشان بشود و بروند داخل و معجزه برایشان اتفاق بیفتد و برگردند به خانههایشان و روز از نو، روزی از نو، تا معجزه بعدی. و شخصیت یا شخصیتهای آسمانی ِ فرعی داستان، كه نقش همهشان را رضا كیانیان، بهشكلی «متفاوت» (!) ایفا میكند: پیرمرد یا پیرمردهایی با ظاهر نیمهخل، كه تقریباً پرتوپلا میگوید و در حالی كه شما دارید «میبینید» كه طرف جوانك را سر ِ كار گذاشته، ولی «احساس میكنید» -- یا باید احساس كنید -- كه دارد درهای نامكشوفی از حكمت را به روی او باز میكند. اما متأسفانه برای درك این حكمتها باید حالاحالاها از این فیلمها ببینید، البته اگر بدشانسی نیاورید و سیاستهای دولت تغییر نكند و كماكان فیلمهای معناگرا ساخته شوند. به این دیالوگ دقت كنید: پیرمرد آسیابان: «چشمات رو ببند... حالا چی میبینی؟» جوانك نیشاش باز میشود و آسیابان هم قاهقاه میخندد. من فقط نمیفهمم پس چرا در داستان پینوكیو وقتی *گربه نره* به *پینوكیو* میگفت كه سكههایش را جایی بكارد تا در آنجا درخت سكه سبز شود، گربه بیچاره را كلاهبردار فرض میكردی، ولی داستان كه تمام میشد احساس میكردی چند سال بزرگتر شدهای و هنوز كه هنوز است بعضی وقتها وقتی میخواهی تصمیمی بگیری به یاد داستان پینوكیو میافتی و درسهایی كه از آن گرفتهای. شاید دلیلش این باشد كه در زمان {كارلو كلودی} بهشكلی شایسته و بایسته از «ادبیات معناگرا» حمایت نمیكردهاند.... تكمله: ۱/ جذابترین بخش یك تكه نان عنوانبندی آن و قبل از ورود به ورطه ریتم كشنده فیلم است؛ یك كار جذاب گرافیكی از جنس پاپ آرت، كه البته ربطی به حال و هوای بهشدت آسمانی خود فیلم ندارد. ۲/ در جایی از فیلم چند دختر جوان ِ روستایی با جوانك سرباز شوخی میكنند و دستاش میاندازند و سرباز هم -- صد البته -- سرش را پایین انداخته و زمین را نگاه میكند. اما بالاخره وسوسه میشود و سرش را بالا میآورد تا دخترها را نگاه كند كه نور خورشید با قاطعیت توی چشمش فرو میرود و دخترها را نمیبیند (حتماً استعارهای است از معجزهای كه در پیشگیری از «گناه» رخ میدهد). لطفاً میشود یك نفر از یك منبع موثق مدركی به ما نشان دهد كه چرا همیشه در اینجور آشهای عرفانی جنس مخالف، و اغلب زنها بر سر راه مردهای در آستانه معراج، نشانی از گناه و گمراهی به حساب میآیند؟ یا حداقل خلافش را ثابت كند و بگوید كه رابطه مرد با «معراج از دامن زن» و مادر با «بهشت زیر پایش» و ازدواج با «نصف ایمان» جعلی و غیرموثق هستند؟ 3/ معنی «نقشآفرینی متفاوت» ِ رضا كیانیان و {رؤیا نونهالی} را هم نفهمیدم. این اولینبار و بهترینبار نیست كه بازیگری دو یا چند نقش را در فیلمی بازی میكند. اولینبار و بهترینبار نیست كه رؤیا نونهالی چادر به سرش میكند و نقشهای -- مشهور به -- معنوی را بازی میكند (او بازیگری سینما را با عروسی خوبان ِ {محسن مخملباف} آغاز كرد و دومین فیلمش هم، فیلم مهجوری با نام آب را گل نكنیم بود كه در آن نقشی با همین حال و هوا را بازی كرد). اولینبار و بهترینبار هم نیست كه قرار است یك «دماغ بزرگ»، از جنس دماغ ِ معنوی آقای كیانیان در یك تكه نان، شخصیتی را متفاوت جلوه دهد و او را بزرگ كند؛ این دماغ، كه سابقهاش به كلئوپاترا میرسد، این اواخر روی صورت خانم {نیكول كیدمن} هم نشست تا او از قضا یك «نقشآفرینی متفاوت» در ساعتها را در نقش {ویرجینیا وولف} تجربه كند؛ اما خانم كیدمن حتماً میتواند به آقای كیانیان بگوید كه برای یك «نقشآفرینی متفاوت»، كه به خاطرش به آدم *اسكار* هم بدهند، بهغیر از دماغ ِ مورد اشاره، به چیزهای مهم دیگری هم، كه از فیلمنامه و كارگردانی و جنس ِ نقش و قدرت بازیگر میآیند، احتیاج است. عكس از سكوی اینترنتی سینتمگ
سرباز: «هیچی!»
آسیابان: «خب همین دیگه! هیچی یعنی همه چی!»