Click
محکوم به حکمِ لاله زار
نگین معتمد


حکم در همان سکانس ِ آغازینْ حکم به تردید در مورد ارزش‌هایش می‌کند؛ در مورد بازی درخشان ِ {لیلا حاتمی}! در مورد ِ دیالوگ‌های پر شتاب و سنگین و اغراق‌شده‌اش! در مورد شکل ِ حضورِ مهاجمین ِ خانه آقای مهندس و برداشتن ِ دلبرانه نقاب‌هایشان – آقای {کیمیایی} فکر می‌کرده دیدن ِ کلوزآپ چهره‌ها هنگام شنیدن ِ دیالوگ‌ها چنان بیننده را مقهور و مجذوب خواهد کرد که متوجه حماقت این حرکت نشود – در مورد شکواییه‌های طولانی‌شان که علاوه بر پته‌های آقای مهندس، پته‌های خود این آدم‌ها را هم به همراه ساده‌لوحی‌شان – یا ساده‌لوح فرض‌کردن ما – روی آب می‌ریزد و جای حق‌دادن به هیچ‌کس را باقی نمی‌گذارد، چون همه به یک اندازه آلوده و ستمگر و در خوشبینانه‌ترین حالتْ قربانی‌اند. آقای مهندس تجاوز نکرده، درخواست‌هایی داشته که اگر زیاده بوده، نباید پذیرفته می‌شده و *فروزنده* (لیلا حاتمی) مورد تجاوز قرار نگرفته، با آقای مهندس بر سر خواسته‌هایش معامله کرده. قربانی، همان کودک سلاخی‌شده در مستراح بوده، نه فروزنده که با چهره‌ای بیهوده حق‌به‌جانب، گلوله‌ای به پایین‌تنه آقای مهندس شلیک می‌کند و حساب ِ نادرست محاسبه‌شده‌اش را با او تسویه می‌کند تا انتقام همه زنان ستمدیده را نمادینه از نامردان گرفته باشد.

نه، همه چیز جای تردید دارد. حتی کاراکتر معصوم، بازی‌خورده، و در واقع بلااستفاده و بی‌دلیل *محسن* {بهرام رادان} در این فیلم که نه نقشی در پیشبرد ماجرا دارد و نه ربطی به آدم‌های فیلم. {عزت‌الله انتظامی} دوست‌داشتنی است، مثل همیشه. کار ِ ویژه‌ای در این فیلم نمی‌کند، خوب است، به قدر همیشه، و قسمت‌های مربوط به خودش را شیرین و دلچسب می‌کند. *سهند* {پولاد کیمیایی} آن‌قدر آنتی‌پاتیک است که دلبستگی فروزنده را به او درک نمی‌کنیم، خوب‌بودنش حتی در گذشته‌های دور و با چهره جوانتر و صاف و ساده‌ترش در فلاش‌بک‌ها هم باورپذیر نیست تا چه رسد به اینکه بعد از رو شدن همه پته‌هایش (دیدن میزان بی‌رحمی‌اش در آدم‌کشی، خشونت‌اش با فروزنده در حالیکه ادعای عشق، همراهی و حمایت او را دارد و همزمان پیشنهاد ازدواج منفعت‌طلبانه و حرفه‌ای به خواهر رئیس‌اش) و وقتی که متقاعد به کشتنش شده‌ایم – که لزوم آن هم جای تردید و  بازنگری دارد – بخواهیم بر سر نعشش گریه کنیم. گریستن بر او به قدر کشتن‌اش بی‌دلیل و زیاده‌روی و ترکیب این دو احمقانه است و به اضافه‌کردن روغن‌آب ماجرا می‌ماند تا یک فیلم گنگستری واقعی داشته باشیم با لایه‌های پنهان دراماتیزاسیون هندی.

اصلاً کل ماجرا و حلقه آدم‌هایی که به‌خصوص در فصل مهمانی عروسیْ حرکات و خنده‌های به‌شدت اغراق‌شده‌ای دارند تا رذالتشان چندباره شود و این همه شلوغ‌بازی برای چیست؟ برای ادای دین به پدرخواندهها که هنوز مسحور جادویشان هستیم؟ یا یک کارکرد اجتماعی‌انتقادی انگیزه این همه پرگویی است؟ اگر این دومی را که به‌نظر به ادعای مدافعان سینمای کیمیایی نزدیکتر می‌رسد مد نظر قرار دهیم، باید بپرسیم آیا قاچاقچیان ِ آنتیک در کشور ما واقعاً این آدم‌ها هستند یا کمی در ابعاد و اندازه، شکل و قیافه و رفتارها و روابطْ متفاوت از این‌ها؟ اگر قصد ِ بر ملاکردن حقایق و افشاگری داریم، جسارت ِ گفتن ِ همه آن را باید داشته باشیم، این که این آدم‌ها به کجا وصلند؟! اینجا سیسیلی یا شیکاگو نیست، اینجا تهران است، و اگر به دلیل هزار و یک معذوریتْ یارای گفتن حقیقت را نداریم، دستکم می‌توانیم تصویر غلط، وارونه و وهم‌آلودی را از آن ارائه نکنیم. مضاف بر آنْ جوانان ِ این فیلم، که همه به‌نوعی آلوده ماجراهای گنگستری ِ این قاچاقچیان ِ جعلى و غیرواقعی‌اند، چند درصد ِ جوانان جامعه امروز ایران‌اند؟ دردهای چند جوان ِ توی کوچه و خیابان‌های دور و نزدیک ِ این شهر این چیزهاست؟ دغدغه‌های چند نفر از آدم‌های ملموس ِ دور و برمان و کسانی که می‌شناسیم این حرفهاست؟ آیا واقعاً پای یک اثر اجتماعی و انتقادی به میان است که دلسوزانه دردها و مشکلات جامعه و آدم‌ها را طرح می‌کند و به چالش می‌کشد یا این‌ها همه خیال‌بافی‌های مالیخولیایی و وهم‌گونه آدمی است که در دورانی خاص، با قواعد و ارزش‌هایش گیر کرده و شیفتگی‌اش به فیلم‌های گنگستری و مافیایی، اجازه دیدن واقعیت را، آن‌طور که هست، به او نمی‌دهد تا همچنان در توهم ِ رسالت ِ اجتماعی‌اش، با حسرت از «لاله‌زار»ى بگوید که معلوم نیست در روزگار رونقش هم چه اتفاق مشعشعی در آن افتاده که حالا بعد از چهل سال باید نوستالژی ِ تمام‌نشدنی‌اش را داشت و در حسرتش بارها خواند که: «از لاله‌زار که رد میشم....»

تنها صحنه‌ای که تأثیر ِ واقعی می‌گذارد، سکانس آسایشگاهی است که دختر ِ *رضا معروفی* در آن به سر می‌برد، با بازی درخشان {کارینا کیمیایی}، که آن هم به‌خاطر ملموس‌بودن ِ فضا، آشنایی ما با آن و ربطی است که به ما به عنوان آدم‌های نرمال و این‌جا و آن‌جای این شهر دارد؛ بالاخره یک چیزی در این فیلم به ما و به احساسات انسانی ِ شناخته‌شده‌مان، از قبیل اندوه، دلتنگی، شادمانی ِ دیدار،  نیاز به محبت و به موسیقی، ربط پیدا می‌کند که آن هم آن‌وقت به بقیه فیلم ربطی ندارد و تک‌افتاده و عوضی به‌نظر می‌رسد.

بازی {خسرو شکیبایی}، اما، فصل درخشانی است در کارنامه این بازیگر ِ مدت‌ها در محاق ِ تیپ ِ شناخته‌شده و تکراری‌اش فرو رفته. اگر حاصل کار کیمیایی و فیلمش شکستن طلسم ِ بازی ِ شکیبایی باشد، می‌توانیم او را و دنیای تکه‌پاره سر ِ هم شده و بی‌ربطش را فراموش کنیم و حدود دو ساعت از وقت و انرژیمان را به چند دقیقه بازی ِ به یاد ماندنی ِ شکیبایی ببخشیم و به قول دوستی بعدها فیلم را از یک ویدئوکلوپ کرایه کنیم، آن را «فوروارد» کنیم تا بازی‌های شکیبایی را دوباره و دوباره ببینیم.