Click
گاو
حامد صفایی


همه چیز در تهران دارد سر و شکل خوبی پیدا می‌کند. از ظاهر شهر گرفته تا دسترسی آسان به امکانات مختلف آساینده، حضور چشمگیرِ تکنولوژی به روز، تنوع اجناس در مغازه‌ها، کیفیت مرغوب کالای داخلی در مسیر رقابت با محصول مشابه وارداتی، برگزاری پی‌درپی همایش‌ها و نمایشگاه‌های مختلف، قرعه کشی‌های بزرگ، واگذاری زمین و ملک و ماشین، انواع تسهیلات ویژه، حضور و سرمایه‌گذاری کمپانی‌های قدرتمند خارجی، احداث پل‌های مکانیزه، طرح فروش بلیط نیم بهاء برای سینماها و تئاتر، افتتاح انواع رستورانهای فست‌فوود با امکانات عالی، سرویس‌های بهداشتی پاکیزه. خلاصه اینکه همه چیز خوب ِ خوب است. اما نه برای همه. نمی‌دانم واقعاً چه مقدار از این تهران ِ خوب سهم چه مقدار از آدمهای بدبخت ِ این شهر است. مثلاً خودم را می‌گویم که اتوبوس‌سوار و مترو نشینم، که از اینها تنها هوای آغشته به ویروس زکام برآمده از نفسهای مسافران ِ لب‌به‌لبم در ازدحام کابینها نصیب من است و بس. که از بیلبوردهای ب.ام.و. سهمی ندارم، که تهران با همه خوبیهایش متعلق به من نیست. امکاناتش، تکنولوژی وکیوم شده‌اش در داخل ویترین مغازه‌های جمهوری‌اش. دیگر حتی کتاب هم نمی‌توانم بخرم، دیگر حتی نق هم نمی‌شود زد، دیگر حتی عذر هم نمی‌شود خواست. حالا سهم من از تهران و امکاناتش یک بسته خمیر دندان نسیم است، دلخوش به اینکه شاید در قرعه کشی این محصول ماگزیمایی برنده شوم و خلاص. دوستان عزیزی که از امکان دستمال توالت در رستورانها ذوق زده می‌شوید، اینها که به ذهن شما ناله و غرغر و نق‌نق و زرزر به حساب می‌آید، اینها که اگر آن سالها {صمد بهرنگی} حرفشان را می‌زد چه مضحکْ سیاسی خوانده می‌شد و این سال‌ها حرفهای دمُده‌ای است به گوش شما که گوشهاتان پر است از نالیدن و ندارم‌ندارمها. اما همه و همه اینها می‌دهد سرخوردگی و یأس برای همچو منی که هیچ چیز حمایتم نمی‌کند.

دوستانی که نگران به زیر آب رفتن تخت جمشید و زنده نگاه داشتن فرهنگ این مرز و بومید، چه بسیارند کسانی که ایده‌هایشان گندیده از پس نداشتن اندک هزینه‌ای برای به کارگرفتنشان. تهران عزیز با تمام جشنواره‌ها، کلاسهای آموزشی پیشرفته،گالریها و اینهمه ناشر و سرمایه‌گذار و حمایت‌کننده هیچ جایی خالی برای من ندارد که به حظور نکبتی‌ام دلخوش باشم و اصلاً باشم.

چند روز پیش اما پیغام کوتاه یکی از دوستان بر روی گوشی‌ام یادآوری‌ام کرد که در چه موقعیتی میان همگان روزگار می‌گذرانم. «می‌دونم که اینجا کسی قدر تو را نمی‌دونه و داری حدر می‌شی اما این رو بدون که اگر بری هندوستان تو رو می‌پرستند.» پکی به سیگار می‌زنم، خنده‌ای از این شوخی بی‌غرض بر لبهایم نمی‌نشیند. دوستم زیرکانه به گاو بودنم اشاره کرده بود، گاوی که هندوها میپرستندش. برمی‌خیزم­، باور می‌کنم، و آسوده می‌شوم و خلاص.