I hadn't paid serious attention to odors until recently. During the month of Ramadan, the month of fasting when public food consumption is considered a misdemeanor, I was with a bunch of friends and we were looking for a place that could offer us some food. Ultimately, we found one that gave us cold sandwiches. The owner said that he was allowed to give out food that was uncooked. The culprit here was obviously the odor.
The same logic (not making a stink) could be seen everywhere. When a young person smokes, he immediately thinks of chewing gum or spraying some cologne before going back home to his parents. When someone drinks, he or she does the same. Some say that kissing was also meant to find out the odor of the other person's mouth!
Shops in Iran burn rue (as incense) early in the morning. It is probably to cover other smells! How about the new odorless bug sprays! In Tehran, though, the effectiveness of an insecticide is measured by the smell that it gives off (or covers).
The more I think about it, the more I see that deodorants can be seen everywhere. In this country, one can do anything, provided that it doesn't stink.
The Tehran Music Venue
The grief of not having a venue for music free of constraints and in public space will be with us for years to come. Many even before us failed to see such venues and they are gone. This feeling of lack has become even more acute since we get to watch concert in different parts of the world through various means like DVDs and websites.
It could be, though, that Thursday nights in Tehran are changing this a little. If you walk the stretch from QODS Square to BAGH-FERDOWS Neighborhood (a mile or so), you may catch a unique scene. You will see people on the sidewalks with all kinds of different instruments. From traditional to Western, young and old are playing music. I have seen kamancheh, setar, harmonica, guitar, and clarinet. All this, however, is to squeeze some money out from passers by, who spend on average fifteen seconds in front of them, and to listen to their music as they go by. Needless to say that this occupation is far more better than washing window of cars or dropping fortune cookies in people's pockets. With the cloud of "Geographic Determinism" that hangs heavy over us, even these can be considered advancement in music. When {Mohsen Namjoo} goes on stage as part of sideshow to the Venice Film Festival this year, {Abdi Behravanfar} can have no better place than on the sidewalks of Tajrish to present his works.
The Pill of Success
The city walls these days are drawing my attention. They are seldom without marks. Advertisements usually cover these walls. This time though, posters are not for electoral candidates or for educational institutions. They bear the word "success" and they are conspicuous from a distance of a few dozen meters. They advertise various seminars and gatherings. I am curious to know how popular these seminars are. Of course, we can estimate their success by the increasing number of posters, which is an unfortunate event, because it shows people feel that they are not successful in life; otherwise, why would people want to listen to "experts"? It could be that our people see success as that far-away peak that they can only reach if there is a paved road leading to the top.
Urban Romanticism
Love is dead in Tehran. It is dead because the harmonica-playing boy is not allowed to board city buses, because the dominant colors, whether on people, in architecture and in cars are black and gray. Love is dead in Tehran because traffic gets worst by the day, subway cars are less on time, vendors on the streets can be seen more often, and because cats no longer have the desire to pursue the underground mice of VALIASR Street. Love is dead in Tehran because outside every girl's high school we now have speed bumps.
تا حالا این قدر به حس بویایی توجه نکرده بودم. وقتی توی ماه رمضان با جمعی از دوستان، از خدا چه پنهان برای خوردن ناهار، به دنبال غذا میگشتیم، ذهنم به دنبال این مسئله رفت. رستورانی پیدا کردیم که ساندویچ سرد میداد. هنگام سفارش، فروشنده گفت که به او گفتهاند میتواند غذای سرد بدهد، چون نباید بو راه بیفتد. یعنی اگه بویی خارج نشود اشکالی ندارد. برای همین پخت و پز تا قبل از افطار تعطیل است.
داشتم فکر میکردم که همیشه و در همه چیز همین وصف است. وقتی جوانی دور از چشم پدر و مادرش سیگار میکشد بعدش سریع به دنبال آدامس یا ادکلن میرود که بوی آن از بین ببرد. یا وقتی کسی چیزی مینوشد باز هم همین قصه تکرار میشود. میگویند بوسه از ابتدا برای همین بوده -- شنیدن بوی دهان فرد مقابل، بو!
یا همین قضیه اسفند دود کردن مغازهها ساعتهای اولیه صبح. فکر نمیکنم دلیلی جز بر طرف کردن بوی دودهای دیگر استعمال شده داشته باشد. اسپری حشرهکش بدون بو! شاید به این امید که زیان این وسیله به درد بخور آن هم در تهران به بودار بودن آن است.
البته در مورد استفاده از بو گیر در دستشویی قضیه کمی فرق میکند، چون از بین بردن کاملاش تقریباً غیرممکن است. کمی که فکر کردم دیدم این قضیه بو رو به همه چیز میشود تعمیم داد. در این کشور هر کاری میشود کرد به شرطی که بوش در نیاد.
فستیوال موسیقی تهران
حسرت داشتن مراسمی برای موسیقی، آن هم به صورت عمومی و آزاد در سطح شهر تا سالها برای ما باقی میماند. ما و خیلیها که قبل از ما اصلاً چنین چیزهایی ندیده و رفتهاند. آن هم وقتی جشنهای مختلف موسیقی را در نقاط مختلف جهان از شبکههای مختلف خبری دنبال میکنیم. اما شاید همین پنجشنبه شبهای تهران خودش نقطه عطفی باشد. اگر یک شب جمعه حدود ساعت هشت شب از *میدان قدس* تهران تا حوالی *باغفردوس* را پیاده طی کنید به حتم فضایی که حس میکنید منحصر به فرد است. در طی همین پیادهروی خود با انواع و اقسام سازها و صداها رو به رو خواهید شد. از پسر هجده ساله تا پیر مرد سالخورده مشغول نواختناند. از سازهای سنتی گرفته تا کلاسیک و مدرن غربی. کمانچه، سهتار، سازدهنی، گیتار، کلارینت. اما خب تمام اینها برای گذران زندگی و گرفتن خرده پولی از عابرانی است که تنها طی پانزده ثانیهای که از روبهرویشان میگذرند صدای سازشان را میشنوند. اما دیدن همین موارد هم به مراتب بهتر از دستمال کشیدن شیشه ماشین ها و دعا در جیب این و آن انداختن است. با «جبر جغرافیایی»ایکه بر ما حاکم است همین موارد هم ترویج موسیقی است. زمانی که {محسن نامجو} در جشنواره ونیز کنسرت میدهد {عبدی بهروانفر} جایی بهتر از گوشه پیادهروهای تجریش برای ارائه کار خود ندارد.
کپسول کمال
مدتی است دیوارهای شهر توجهم را به خود جلب کرده است. دیوارهایی که کمتر خالی میماند و اکثرا صورتش را با کاغذهای رنگی تبلیغاتی میپوشانند. اما این بار تبلیغات نه برای نامزدهای انتخاباتی است نه مؤسسات کنکور. پوسترهایی که کلمه «موفقیت» به رنگ قرمز و با سایز بزرگ روی آنها از فاصله چند ده متری قابل تشخیص است. تبلیغ انواع سمینارها و همایشهای مختلف که حول این موضوع برگزار میشود و من خیلی کنجکاوم که بدانم این برنامهها تا چه حد مورد توجه و استقبال مردم قرار میگیرد. البته از روی افزایش برگزاری این برنامهها میتوان تا حدی به میزان در خواست عموم آگاه شد و این به واقع اتفاق تاسف باری است. اینکه چرا مردم خود را نا موفق میدانند؟ و اینکه چرا برای یافتن راه حل به صحبتهای معمولا بدیهی فلان دکتر متوسل میشوند؟ شاید مردم ما موفقیت را قله ای در دور دست میدانند که فقط به لطف جاده ای آسفالته میتوانند فتحش کنند. اما هر چه که هست ، روز به روز به تعداد این برنامهها و فروش کتابهایی با نام " n راه تا خوشبختی" افزوده میشود.
اوپن مایند
چندی است که به زمان و نحوه پیدایش حرکتی در جامعه ایران فکر میکنم. نمیدانم چه اسمی میتوان به این حرکت داد. شاید نوعی روشنفکری -- عینک، ریش، موی بلند، شال، گیوه، سیگار.... این گونه از روشنفکری مبتنی بر ظاهر است، در حدی که وقتی دختری وارد مغازه کتابفروشی میشود روشنفکر مستقیم سراغ وسایل تزئینی میرود و بدون نگاه کردن حتی یک قفسه از کتاب ها خارج میشود. هنوز اطلاعی از پیدایش این نوع از زندگی در ایران پیدا نکردم. اما احساس من که با نوعی توهم توطئه هم آمیخته شده است این است: شاید این آفتی است که به جان جوانان انداختهاند تا همه چیز از یادشان برود و به نوعی رخوت دچار شوند. پنجشنبه شب در یکی از کافههای تهران بودم و پسر جوانی از میز کنار از من پرسید «امروز چندمه؟» بیست و دوم بهمنی که برای خیلیها اهمیت داشت.
رمانتیسم شهری
در تهران عشق مرده است. در تهران عشق مرده است چون پسرک ساز به دست حق سوار شدن به اتوبوس را ندارد، چون بیشترین رنگهای استفاده شده در لباسها، اتوموبیلها و معماریها سیاه و خاکستری است. در تهران عشق مرده است چون هر روز ترافیک بدتر میشود، مترو بیشتر تاخیر میکند، وانتهای میوهفروش کنار بزرگراهها و معتکدین کنار خیابان بیشتر میشوند، چون گربهها حوصله گرفتن موشهای پر تعداد جویهای *ولیعصر* را ندارند. در تهران عشق مرده است چون جلوی هر دبیرستان دخترانهای سرعتگیر گذاشتهاند.