I came back to Tehran for
a short visit from my retreat next to the Caspian. The month of RAMEDAN was
already underway. Being on the road, I wasn't obliged to observe the fast. This
was on the first day that VALIASR Avenue had become one way. Without prior
notice, without discussion, without reasoning, lest we may think we were afloat
the "city's current" and not mere subjects of its dictates. We
shouldn't think that we count. In our part of the world, everything is like a
one-way street, even our democracy, which sometimes out of naiveté we think we
have.
With this move by the
municipality of Tehran, if we don't have a car to find alternative routes, the
only way to go from north Tehran to the south is by bus. For a person like me
who hasn't used the bus for commuting in a long time, this is a big change. I
was in Tehran for the day of "introduction," lost. I had heard the
news but not marked it in my calendar. As I approached VANAK Square. I
remembered Homa's words Nothing
and No One Will Be the Same. There was no announcement regarding a protest,
yet groups of riot police were scattered throughout the square and its leading
streets. For the riot police too, I thought, nothing will be the same. This
square is such a point of intensity within the city that security people will
never feel certain whether a sudden protest may break or not. I overheard one
group talking amongst themselves, "the sons of bitches forced us to stand
here from 3 pm." I entered the square. The police were everywhere. They
were laying in wait. One was taking, the other munching on cookies, another was
talking to two young women, telling them not to feel apprehensive. And the
pedestrians were wondering what was happening. They also hadn't heard of a
planned protest.
I got on the bus, moving
southbound on Valiasr, reviewing my memories of this historical street.
1977: I was in the third
grade of Peyvand-e Elm school on PAHLAVI St (currently known as Valiasr), far
away from our house in Tehran-e No neighborhood. For me, Pahlavi St meant my
dad's shoe shop (Sepid Shoe Store, next to Amirbahador Bridge), my school
(north of Valiasr Juncture) and Bozorgmehr Kebab House (a little south of my
school). Every Thursday my dad would come to pick me up from school and we
would go to the kebab house, waiting for my sister's school to end. I enjoyed
the rice that with butter was even tastier than the kebab. After lunch we would
take a stroll towards the City Theater. I would tune my steps with my dad's. I
always liked the City Theater, with that cylindrical building and azure tiles.
1978: Fourth grade break, the sound of bullets and slogans could
be heard on the streets. We were all frightened in that commotion. One day,
when the protest was louder than ever and bullets were flying overhead, the
school principal called our houses and asked our parents to come and pick us
up. My cousin came after me. He was always reading a book. We went to ENQELAB
Street. He bought a book and covered it in his newspaper. We returned home on
the bus. I never succeeded reading the title of that book properly. One day I
would learn its name, Gadfly, and the meaning behind that newspaper
cover.
In those days, we would
see tanks and armored vehicles parked alongside our route. People with military
attire and helmets were standing next to them. It was frightening. I would
watch their faces. Even back then I wanted to know what was behind those
persona. My dad would warn me: "Don't look at them." When the bullet
sounds increased, our school was shutdown for several months.
February 1979: The
Revolutionary forces win over the army. We return to school. The hottest topic
was: "How did you spend your holidays?" Now, once we got back to
school our first assignment was to tear the pages of our text books deemed
inappropriate. These were pages with pictures of the deposed king against a
blue background. Before the revolution, a classmate of mine had slapped a rifle
sticker next to the king's picture. We all liked the stickers, boys and girls
alike. Our books were filled with them. When they bore us we would erase them
with an eraser. I don't forget our teachers reaction when he saw the rifle
sticker in the hands of the Shah: "Erase it right now," he commanded.
Several months later, when we had returned to our classes, and as we were tearing
the pages of the book, we laughed about that memory.
That year, school was
never to become what it used to be.
Fall 1980: Our school
became a boys-only school and we were forced to go across the street, to a
building on RASHT Street. I didn't like the new school. It was small and
unfamiliar. On some Thursdays I would go to my sister's school. I would see
older girls whom I never thought I would reach in age. My dream was to become
like them. The school yard was studded with tables that each advocated a
particular political creed.
Pahlavi Avenue had
changed name to MOSADDEQ, and was witnessed to all the tumultuous events of
post-revolutionary Iran, so much so that I decided to enroll in a school closer
to our house. After that, my sisters would bring us the news of Mosaddeq
Avenue. Their school was in the middle of sit-in. Mosaddeq Avenue in turn
changed name and became Valiasr. My grandma said, "Mosaddeq was a great
man." "Why then have they changed the name of the street?" I
asked. "Difficult days are ahead of us," he replied.
I jump back to the
present. I am sitting in the last row of the bus traveling southbound on
Valiasr Avenue. I show the policeman sitting on a bench next to SAI Park to the
person sitting next to me. The policeman is reading the paper. She laughs,
"He is also waiting."
***
Today is 19th of August, the anniversary of the 1953 coup
against Mosaddeq. Vanak Square and Valiasr St is filled with military and
paramilitary forces. Today is the first day Valiasr St became one-way. I tell
myself, if Valiasr was able to speak, what tales would it tell us. From that
day in 1953 to this day in 2009, all that has happened over these years.
Top
خیابانی که یکطرفه شد
سپیده یوسفزاده
چهارم شهریورماه ۱۳۸۸
روزهگیری
من در دوری از تهران روزه گنجشکی بود. سری کوتاه به تهران زدم. اولین روزی که *خیابان
ولیعصر* یکطرفه شد. بدون بحث. بدون ذکر دلیلی که مبادا باور کنیم «در جریان شهر»
جاری هستیم، و نه در کنار آن. مبادا باور کنیم ما هم به حساب میآییم. در جهان سوم
که باشیم همه چیزمان مثل خیابان یکطرفه است، حتی دموکراسیمان که گاهی از سر سادهلوحی
توهم وجودش را داریم.
با وصف
این یکطرفه شدن، اگر ماشین شخصی در کار نباشد که از مسیر جایگزین استفاده کنیم،
تنها راه برای طی مسیر شمال به جنوب استفاده از اتوبوس است. برای منی که سالهاست
از اتوبوس برای تردد استفاده نکردهام این (سوار اتوبوس شدن) اتفاقی بزرگ است. روز
اول «معرفی» این ایده در تهران بودم، سرگردان. خبرش را شنیده بودم، اما تاریخ روز
معرفی در ذهنم نمانده بود. از مسیر *بزرگراه کردستان* میآمدم. نزدیک *میدان ونک* که
شدم فکر کردم به نوشته هما. «هیچ چیز و هیچ کس مثل قبل نخواهد بود.» هیچ قراری
برای تجمع نبود. با خیال راحت نزدیک میدان شدم. یک گروه چندنفره از نیروهای انتظامی
را دیدم و فکر کردم برای آنها هم میدان ونک دیگر آن میدان ونک نخواهد بود. این
میدان تا آن اندازه شاهراه است که همیشه هراس داشته باشند از یک تجمع ناگهانی....
این اولین گروه مشغول گفتگو بودند. یکی میگفت "ج...کشها ما را مجبور کردند
از ساعت ۳ ظهر اینجا بایستیم.» هنوز بقیه را ندیده بودم. وارد میدان شدم، خیل
نیروهای انتظامی. هر دو قدم گروههایی چهار یا پنج نفره در کمین بودند. یکی حرف میزد،
یکی بیسکوییت میخورد، یکی با دو دختر جوان لاس میزد و میگفت شما راهتان را
بروید، خبری نیست. و خیل موتور سواران اول *خیابان ملاصدرا*، و خیل ماشینهای گشت،
و عابرینی که با نگاه پرسشگر به هم نگاه میکردند: «امروز چه خبر است؟ قراری که
برای تجمع نبود؟»
سوار
اتوبوس شدم. خیابان ولیعصر را یکطرفه به سمت جنوب میآمدم. اولین خاطراتم را از
خیابان ولیعصر مرور میکردم. خاطرات غالب از این خیابان هنوز خاطرات بچگی است.
سال ۱۳۵۶،
سوم دبستان: تازه به *مدرسه پیوند علم* رفته بودم در خیابان بزرگ و غول پیکر *پهلوی*
که از محله ما در *تهران نو* خیلی فاصله داشت. حتی با استانداردهای بزرگترها برای
زیاد و کم. همه خیابان پهلوی برای من کفاشی پدرم بود (کفش سپیده، پل امیربهادر)،
مدرسه پیوند علم (کمی بالاتر از چهارراه ولیعصر)، و چلوکبابی بزرگمهر (کمی پایین
تر از مدرسه و روبروی آن). هر پنج شنبه ساعت ۱۲ پدرم میآمد تا دو ساعت را با هم
بگذرانیم و خواهرانم هم تعطیل شوند و همه به خانه برگردیم. قبل ازتعطیل شدن دو
خواهر دیگر با پدرم ناهار میخوردیم. چلوکبابی بزرگمهر. از مدرسهام میپرسید.
حواسم پرت برنجی بود که با کرهْ خوشمزهتر از کباب بود. بعد از ناهار قدم میزدیم،
تا *تئاتر شهر* قدمهایم را با پدرم تنظیم میکردم. تئاتر شهر را همیشه دوست
داشتم. ساختمانی گرد و زیبا که رنگ فیروزهای کمرنگی که در دیوارش کار شده بود آن
روزها برایم آخر همه فیروزهایها بود. کدو قلقلی و دیو را در تئاتر شهر
دیده بودم، با غرور.... نقش مترسک را در نمایش دایی من بازی کرده بود.
سال ۱۳۵۷،
خیابان پهلوی، کلاس چهارم، زنگ تفریح: صدای گلوله و فریاد شعار درخیابانها. وحشت
بچهها و سردرگمیِِکودکانه در آن هیاهوی
خیابان. مدرسه تق و لق. یک روز که صدای فریاد شعار و صدای گلوله تمامی نداشت به
خانههایمان تلفن کردند تا زودتر ما را به خانهها برگردانند. پسرعمویم دنبالم
آمد. همیشه کتاب میخواند. به *خیابان انقلاب* رفتیم. کتابی خرید و در جا با
روزنامهای جلد کرد. با اتوبوس به خانه برگشتیم. سعیام برای خواندن اسم کتاب به
نتیجه رسید: خرمگس. بعدها فهمیدم آن جلد روزنامه یعنی چه.
آن روزها
صبحها در مسیر خانه تا مدرسه از کنار تانکها رد میشدیم، و افرادی که با لباس و
کلاه نظامی کنار تانکها به صف بودند. ترسناک بودند. به صورتهای سربازها و ارتشیها
نگاه میکردم. آن موقع هم دوست داشتم بفهمم پشت این صورتکهای بی روح چیست؟ پدرم
تذکر میداد: «نگاهشان نکن.» وقتی صدای گلولههایی که از خیابان شنیده میشد بیشتر
شد برای چند ماهی تعطیل شدیم. پی پی جوراب بلند را از آن زمان یادم هست.
سال ۱۳۵۷
انقلاب به پیروزی رسیده است، بهار آزادی است: به مدرسه برگشتیم. آن روزها موضوع
داغ صحبت سر ِ کلاسها شده بود: «تعطیلات چند ماهه را چطور گذراندید؟» خیلی ها الدوز
و کلاغها را خوانده بودند، و اولدوز و عروسک سخنگو را.
بعد از تعطیلات، اولین کار پاره کردن صفحاتی از
کتابها بود که دیگر به کار نمی آمدند. کتاب ها را ورق میزدیم تا معلم بگوید کدام
صفحه برود و کدام بماند. یکی از این صفحهها نیازی به پرسیدن نداشت. عکسی تمام قد
از شاه در زمینهای آبی. قبل از تعطیلات پسرک هم کلاسم با عکسبرگردان تفنگی در
دست شاه گذاشته بود. عکسبرگردانها را همه دوست داشتیم. پسر و دختر. هیجانانگیز
بودند. کتابهایمان پُر بود از عکس برگردان که وقتی دلمان را میزد با پاککن
پاکشان میکردیم. آن روز هم مثل همیشه عکس برگردانهای جدید را نشان هم میدادیم.
چهره معلم را فراموش نمیکنم وقتی که تفنگ را دید و فریاد خشمش را که «همین الان
پاکش کن.» آن روزی که صفحه های کتاب را پاره میکردیم این خاطره تبدیل به جوک شده
بود.
تا آخر
سال مدرسه مدرسه نشد. ماههای اول هر روز مراسمی در خیابان پهلوی برقرار بود که ما
را به کنار پنجرههای رو به خیابان میکشاند. یک روز رژهای بود از نیروهای ارتش.
هنوز نشانههایی از قبل داشتند، همه صورتها اصلاح شده و بدون ریش، همه یک شکل و
هم گام. بچهها میگفتند: شاه هم عجب ارتشی ساخت... و ارتشیها فریاد میزدند: «ارتش
فدای ملت.» یک روز در راهِخانه کتابی که
بعد از یکی از این مراسم در مدرسه گرفته بودم به خواهرم نشان دادم. اسم کتاب فقر
بود. خواهرم گفت اصلاً میدانی فقر یعنی چه؟ گفتم نه.
سال ۱۳۵۸
مدرسه پسرانه شد و دخترها به آن طرف خیابان منتقل شدند، ساختمانی در *خیابان رشت*.
مدرسه جدید را دوست نداشتم. کوچک بود و نا آشنا. گاهی پنجشنبهها بعد از ساعت ۱۲
سری به مدرسه دو خواهر دیگر میزدم. *دبیرستان خوارزمی* و دخترهای بزرگی که فکر میکردم
هیچ وقت به بزرگی آنها نمیشوم. دبیرستان خوارزمی و سارافونهای جین دخترانش
رویایم شد. حیاط مدرسه پُر بود از میزهای کوچکی که هر کدام یک خط فکری را حمایت و
تبلیغ میکردند. اولین باری که سرود «سراومد زمستون» را شنیدم در کنار همان میزها
بود.
خیابان پهلوی
*مصدق* شده بود. و خیابان مصدق شاهد همه روزهای پرتلاطم بعد از انقلاب بود و تلاطم
ها آنقدر زیاد شد که سال بعد در مدرسهای نزدیک به خانه ثبتنام کردم. و بعد از آن
خبر خیابان مصدق را خواهرم به خانه میآورد. مدرسه خوارزمی در اعتصاب بود، و نجمه
چماق طلایی روی دیوارهای مدرسه. خیابان مصدق هم خیلی زود تغییر نام داد و ولیعصر
شد. مادر بزرگم میگفت «مصدق مرد بزرگی بود!» میپرسیدم پس چرا اسم خیابان را
تغییر دادند؟ و او میگفت: «روزهای سختی در پیش است زای جان.»
به زمان
حال بر میگردم. در ردیف آخر اتوبوس نشستهام. خیابان ولیعصر را از مسیر شمال به
جنوب میرویم. به کنار دستیام مامور نیروی انتظامی را نشان میدهم که روی نیمکت
کنار *پارک ساعی* نشسته است و روزنامه میخواند. میخندد، به کنایه میگوید منتظر
است! میگویم آن دیگری بیسکوییت ساقهطلایی میخورد. میگوید این که خوب است من که
دیدمشان جمع شده بودند و سیبزمینی سرخ شده میخوردند.
***
امروز ۲۸ مرداد ماه ۱۳۸۸ است. میدان ونک و خیابان ولیعصر پر
است از نیروهای انتظامی. امروز اولین روزی است که خیابان ولیعصر یکطرفه شده است.
با خود میگویم «اگر این خیابان ولی عصرمی توانست سخن بگوید.» از ۲۸ مرداد آن سال
و ۲۸ مرداد امسال و همه آنچه در این سالها گذتشه است.
بالای صفحه